داستان زیبای عشق جوان به دختر
همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی
نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان
پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت:
(( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه
به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))
جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))
طبقه
جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))
طبقه
+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 10:57 توسط
|