ملا در جوابش گفت : بله ، زماني که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم...

دوستش دوباره پرسيد : خب ، چي شد ؟

ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختري آشنا شدم که بسيار زيبا بود ولي من او را نخواستم ، چون از مغز خالي بود !!!

به شيراز رفتم : دختري ديدم بسيار تيزهوش و دانا ، ولي من او را هم نخواستم ، چون زيبا نبود...

ولي آخر به بغداد رفتم و با دختري آشنا شدم که هم بسيار زيبا و همينکه ، خيلي دانا و خردمند و تيزهوش بود . ولي با او هم ازدواج نکردم ...!

دوستش کنجکاوانه پرسيد : ديگه چرا ؟

ملا گفت : براي اينکه او خودش هم به دنبال چيزي ميگشت ، که من ميگشتم !!!

هيچ کس کامل نيست!